نامه پنجم

خرید بک لینک
یا عالما لا یعلممیتوانیم از صبح که چشم هایمان را باز میکنیم بنشینیم آن بالا بالا ها و مثل پادشاه های غرغرو به زمین و زمان ایراد بگیریم، به وضعیت اقتصادی جامعه چیز بگوییم، هی برای فرهنگ رانندگی مردم متاسف شویم، هی از وضع بدحجابی و لهو و ولعب و فساد و فحشا بنالیم، هی و هی و هی از آن بالا بالا ها دم نامه پنجم...

ما را در سایت نامه پنجم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 30 تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 1:21

سیصد و سیزده نامه:#نامه_ششماین چند وقت سرمان حسابی گرم اثاث کشی بود،راستش الان هم هست،دورمان کلی جعبه است و پلاستیک و روزنامه و طناب،همه جا هم بوی رنگ میدهد،اما در این مدت خیلی به شما و دوستانتان فکر میکردم،موقع گذاشتن کتاب ها در جعبه،موقع روزنامه پیچ کردن شکستنی ها،موقع ریختن حبوبات و ادویه ها در شیشه و چیدن در کابینت های خانه جدید و خیلی موقع های دیگر.راستش من روز اثاث کشی را خانه نبودم اما مامان میگفت کارگر هایی که برای حمل بار آمده بودند جوان های بیست و خورده ای ساله ای بودند که چیز های خیلی سنگین را یک نفره میبرند،حتی ماشین لباسشویی به آن بزرگی و سنگینی را،بعد من فکر کردم که اگر با این وضع بخواهند کار کنند تا چند سال بعد همه مفاضل و استخوان هایشان از بین میرود،بعد دنبال ریشه های این مشکل گشتم،از مسئله بیکاری و نظام آموزشی و نحوه ساختمان سازی مان رسیدم به اینکه مشکل سر سبک زندگی غیر انسانی ماست،بعد برای به خودم گفتم "وقتی تو موقع چیدن وسایلت در جعبه به کارگر ها فکر نکردی و جعبه ها را سبک تر نچیدی از پبمانکار و معمار ساختمان که آسانسور حمل بار برای ساختمان تعبیه نکرده یا وزیر ک نامه پنجم...

ما را در سایت نامه پنجم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 31 تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 4:33

سیصد و سیزده نامه:#نامه_هفتمنمیدانم لباستان چه رنگ و مدلی دارد؟ یک پیراهن و شلوار ساده است یا عبا و قبای طلبگی یا کاپشن و شلوار ورزشی؟نمیدانم کفشتان از این کتانی های مارک خیلی گران است یا یک دمپایی ساده ی خاکی؟نمیدانم کوله پشتی تان پر از عکس و پیکسل است یا ساده ی ساده یا اینکه اصلا کوله پشتی ندارید؟نمیدانم سربند بسته اید و چفیه مشکی انداخته اید و زیرلب آرام آرام ذکر میگویید یا هندزفری در گوش چیزی زمزمه میکنید و میروید؟نمیدانم چند متری کربلایید،کدام عمود؟کدام موکب؟کدام شهر؟راستش من خیلی چیزها را نمیدانم،چیزهایی هم که میدانم انقدر محدود و ناقص است که گاهی فکر میکنم شاید اصلا نباید بگویمشان..مثلا من فکر میکنم شما حواستان به همه هست،کوله پشتی خیلی ها را برایشان آورده اید،کودکان خسته را بر دوش گذاشته اید،با یک شکلات و یک کمی لبخند غرغرهای یک کودک چهار_پنج ساله را آرام کرده اید،شاید هم کلام پیرمرد عصا به دست تنهایی شده باشید یا به یک خارجی که از عربی و فارسی هیچ نمیداند کمک کرده باشید تا مشکل تلفن همراه ش را حل کند..من فکر میکنم شب ها کم میخوابید،اگر داخل موکب جا نباشد جایتان را به نامه پنجم...

ما را در سایت نامه پنجم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 32 تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 4:33

#نامه_هشتمدو تا زیر..دو تا رو..دو تا زیر..دو تا رو..یعنی آنجا چه خبر است؟ دو تا زیر..دو تا رو..یعنی دارید چکار میکنید؟ دو تا زیر..دو تا رو..دشمن الان چند متری تان است؟ دو تا زیر..دو تا رو..آب و غذایتان خوب است؟ دو تا زیر..دو تا رو..هوا خیلی سرد است؟ دو تا زیر..دو تا رو..بچه هایتان بی شما چه میکشند؟ دو تا زیر..دو تا رو..من دو وجبش را بیشتر نبافتم ،بقیه اش را مامان بافت ،دقیقا آنجاهایی اش که خیلی نامنظم کج و کوله است کار دست من است،آن تمیز و مرتب هایش برای مامان،شاید الان در هواپیما باشد،شاید در ماشین،شاید بر گردن یکی از دوستانتان..نمیدانم.. هر چه هست فکر میکنم جایش خوب است و حالش خوب تر،اصلا از همان روز اول حال نخ هایشان خوب بود،بنظر من هر وسیله ای در دنیا غایتی دارد،و چه غایتی برای یک شال گردن بالاتر از اینکه نفس های یک رزمنده را برای دفاع از حریم اهل بیت گرم کند؟گاهی وسط بافتن فکر میکردم کاش لااقل قدر یک شال گردن برای راه خدا کار کنم،قدر یک دستکش،قدر چند دانه برنج،قدر چند جرعه آب..آقای هشت!تمام چند وجب شال گردن را با این فکر ها بافتم که خبر آزاد شدن حلب رسید..اولش فکر کردم یک نامه پنجم...

ما را در سایت نامه پنجم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 30 تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 4:33

#نامه_نهمسلام! امیدوارم خوب باشید،کار و بار هم خوب باشد و چرخ زندگی مثل چرخ ماشینتان بچرخد!من فکر میکنم شما یک راننده تاکسی هستید،چه کسی گفته یاران امام زمان باید فقط دکتر و مهندس و سردارجنگ باشند؟،من فکر میکنم شما یک راننده تاکسی هستید،نمیدانم از اولش راننده تاکسی بودید یا تازگی ها به هر دلیلی راننده تاکسی شده اید ؟نمیدانم ماشینتان از آن پیکان نارنجی های قدیمی است یا از این زرد های امروزی؟اما میدانم که از این راننده های "در همه باب اظهارفضل کننده " نیستید و آدم را از در ماشینتان نشستن پشیمان نمیکنید،اصلا حال آدم در ماشینتان خوب است،شبیه حال خوبی که آدم توی حرم ها دارد،همانقدر معطر وحال خوب کن،اگر کسی برایتان درددل کرد گوش میدهید و بعد با حرف هایتان آرامش میکنید،با کسی سر جنگ و جدل ندارید،با لبخند و مهربانی حرف میزنید،وقتی یک ماشین بی هوا جلویتان میپیچد یا ترمز میزند نه فحش میدهید نه داد میکشید،حتی توی تصادف هایی که طرف مقابل مقصر است هم خودتان را نمی بازید و قیل و قال راه نمی اندازید،دست فرمانتان عالی است،نه سرعت دیوانه وار دارید نه لاک پشتانه حرکت میکنید.خیلی وقت ها نوبت مسافر نامه پنجم...

ما را در سایت نامه پنجم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 37 تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 4:33

#نامه_دهمدیشب داشتم یک کتابی میخواندم که رسیدم به اینجا: " یک روزی بود که همه اسلام در سیصد و سیزده نفر خلاصه میشد،در جنگ بدر اگر آن سیصد و سیزده نفر نابود میشدند، از بین میرفتند یا دست به شمشیر برای دقاع از اسلام نمیبردند؛ اسلام می مرد، نهال اسلام میخشکید.این سیصدوسیزده نفر، سیصدوسیزده انسانند اما به قدر یک امت بزرگ و مبارز، با ارزش اند.لذا رسول اکرم در جنگ بدر، قبل از شروع جنگ، دست ها را به آسمان بلند کرد و عرض کرد: ( اللهم! ان تهلک هذه العصابه من اهل الاسلام،لم تعبد فی الارض )یعنی خدایا! اگر همین عده کوچک را نابود کنی، اینها بمیرند؛ تو روی زمین عبادت نمیشوی؛یعنی این سیصدوسیزده نفر تنها عبادت گران خدا بودند.پیداست که در چنین شرایطی، یک نفر از اینها که شمشیر به دست می گیرد؛ مثل این است که یک امت می جنگد. یک نفر که شهید میشود ؛ مثل این است که یک امت شهید میشود. "آقای شماره ده؛ سلام!دارم به این فکر میکنم که چقدر خوب است آدم قدر یک ملت بزرگ باشد،جاری و مفید و باطراوت،مثل رود،مثل باران و خستگی ناپذیر و استوار، مثل کوه،گر چه درباره شما گفته اند اگر به کوه ها روی بیاورید از اس نامه پنجم...

ما را در سایت نامه پنجم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 32 تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 4:33

#نامه_یازدهمیا دافع البلایابد موقعی است برای نامه نوشتن و خواندن،احتمالا در حال دویدنید،با بیسیمی در دست و بغضی در گلو،اینکه چطور هنوز سرپایید برایم عجیب است..نمیدانم لحظه فروریختن ساختمان چه حالی شدید،نمیدانم چند نفر از دوستانتان زیر آوار مانده اند،نمیدانم در دل خانواده تان چه غوغایی بر پاست،این نامه را کوتاه مینویسم؛آقای یازدهم؛سلام!من فکر میکنم شما یک آتش نشان باشید،اصلا به آتش نشان ها خیلی می آید که یار امام زمان "عج" باشند، بعضی ها فقط حرف میزنند اما آتش نشان ها حقیقتا جانشان را در دست گرفته اند و میدوند توی دل خطر،میدانند ممکن است برگشتی در کار نباشد اما میدوند..شبیه ابراهیم خلیل بودن راحت نیست،ایمان میخواهد، توکل میخواهد،شجاعت میخواهد و عشق؛ و من فکر میکنم شما همه اش را خیلی خوب دارید..بیشتر از این نمیخواهم وقتتان را بگیرم، فقط میخواستم بگویم همه ما خیلی برایتان دعا میکنیم،هم برای شما و همه همکارانتان که در تلاشید،هم برای سالم ماندن آنهایی که زیر آوار مانده اند،هم برای دل امام زمان "عج" که میدانم بسیار غصه دار است و اصلا بعید نیست که همان حوالی باشند که گفته اند " ما ا نامه پنجم...

ما را در سایت نامه پنجم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 39 تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 4:33

#نامه_دوازدهمیا فَارِجَ کُلِّ مَهْمُومامروز صبح که بیدار شدم،بی خبر از مکان و زمان،اولین استوری ای که دیدم این بود "پاشید..پاشید..امام اومده"، قلبم ریخت کف خانه،گفتم ای داد! اگر امام آمده چرا من صدای صیحه را نشنیدم؟ نکند صدای بنّایی ساختمان بغلی انقدر زیاد بود که من نشنیدم؟پس چرا کارگران هنوز مشغول کارند اگر امام آمده؟ نکند آن ها هم نشنیدند؟ نکند صیحه شهر به شهر می آید و هنوز خبرش به ما نرسیده؟ حالا چه بپوشم که برای جنگ خوب باشد؟ همه این فکر ها در عرض یک ثانیه از ذهنم گذشت، یک دفعه دو زاری ام افتاد که امروز دوازده بهمن است،قبلا که دانش آموز بودیم دوازده بهمن ها زنگ ورود امام داشتیم،نمیدانم اسمش زنگ امام بود یا زنگ انقلاب،خلاصه توی حیاط صف میبستیم و سر ساعتی که امام می آمد ناظممان زنگ می زد،ما هم دست و جیغ و هورا،راستی چقدر برنامه های دهه فجر مدرسه ما را انقلابی نکرد و چقدر عکس امام را بالای در کلاس هایی زدند که خیلی چیزهایش عکس تفکر امام بود و چقدر جواب همه سوال های امتحانمان میشد ایمان به خدا و وحدت مردم و رهبری امام خمینی اما هیچ کدامش را نفهمیدیم،ولی دهه فجر دوران ابتدایی و راهنمای نامه پنجم...

ما را در سایت نامه پنجم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 35 تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 4:33

#نامه_سیزدهماز میان تاریکی های دل نهنگ و دریا برایتان می نویسم، خانوم شماره سیزده،سلام!اینجا خیلی تاریک و محزون است، من هر چند وقت یک بار به اینجا پناه می آورم، اصلا به نظرم هر آدمی باید هر چند وقت یک بار برود و معتکف معبد نهنگ خودش بشود، دور و برش را تا جایی که ممکن است خلوت کند،بعد بنشیند گوشه ی نهنگ و خودش را مرور کند، ببیند این مدت چه گفته؟ چه کار کرده؟ چه کارهایی باید می کرده و نکرده؟ چه کتاب هایی باید میخوانده و نخوانده؟ چه حرف هایی را باید میزده و نزده؟ چه حرف هایی را نباید میزده و زده؟سرم را تکیه داده ام به دیواره ی معبد نهنگ و فکر میکنم حالا مثلا اگر فلان حرف را به فلانی نمی گفتم می مردم؟ فلان نوشته را دقیقا چرا برای فلان جا نوشتم؟ اصلا لزومی نداشت توی فلان گروه فلان حرف را بزنم، قرار نبود درگیر پروفایل های فلانی بشوم ،قرار نبود فلان پست را لایک کنم، قرار نبود مامان با آن همه خستگی ظرف ها را بشوید و من بخوابم، قرار نبود روی قرآن م خاک بنشیند، قرار نبود انقدر توی شبکه های اجتماعی بچرخم که زمان از دستم در برود، قرار نبود،"قرار نبود" هایم انقدر زیاد بشوند که هر چه بیشتر فکر میکنم نامه پنجم...

ما را در سایت نامه پنجم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 36 تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 4:33

یا دلیلی عند حیرتیبی حوصلگی شاید از آن چیز هایی باشد که بشر هنوز نتوانسته علت اصلی اش را کشف کند، یکدفعه همه چیز سرد و خاکستری و سنگین میشود، انگار یک چیزی مینشیند روی صفحات کتاب ها و نمیگذارد مثل قبل تند تند بخوانمشان، انگار قفل میزنند روی تک تک دفترچه یادداشت ها و وزنه آویزان میکنند به پای همه مداد ها و خودکار هایم ، نه حوصله خواندن برایم می ماند، نه نوشتن نه حتی خوابیدن، واقعا حال عجیب و بسیار بسیار مزخرفی است این بی حوصلگی، همه غذا ها مثل آدامس شیک دو ساعت جویده شده بی مزه میشود، همه فیلم ها چرت ، همه آهنگ ها و تصنیف ها بیخود و نور همه لامپ ها زننده و اعصاب خورد کن!بدترین جای ماجرا هم این جاست که وقتی با وجود این همه بی حوصلگی برای خلاص شدن از شر این حالت مزخرف برای یک نفر شرح حالت را میگویی اولین سوالی که میپرسد این است که "چرا؟ چه شده است؟ "نمیدانم میتوانید تصور کنید یک آدم بی حوصله با چه حالی باید به آن آدم حالی کند که آخر بزرگوار! من اگر میدانستم چه مرگم است میرفتم و به همان مرگم میرسیدم، نه این که از شدت کلافگی بیایم و برای تو بگویم؛ واقعا ما کی میخواهیم این مسائل ساده را درک نامه پنجم...

ما را در سایت نامه پنجم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 27 تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 4:33

صفحه بندی